برجا

سلمان باهنر

 

«مهاجران» بیشترشان سبیل درآورده بودند. این لقب را هم، خودشان به خودشان داده بودند. بعد از اینکه نیم روزِ یک پنجشنبه تا صبحِ روز شنبه، نَشتی شیلنگ باعث می شود گاز به تدریج توی کلاسی در طبقه ی اول مدرسه شان جمع شود. صبح روز شنبه اش مدرسه شان می ترکد. برای همین مجبور می شوند به دبیرستان ادب مهاجرت کنند. انگار یک گالن خون مذاب را تزریق کنی به رگ های ساکترین آدم روی زمین؛ بین کلاس های ادب تقسیم شان کردند. هشت نفرشان سهم چهارم الف شدند.

مهاجرین از طرفِ دیگر شهر آمده بودند اما برای ناصر انگار از مریخ آمده بودند. زودتر از همیشه خودش را به مدرسه می رساند تا تماشای لحظه به لحظه ی آن ها را از دست ندهد. سعی می کرد مثل پسر بچه های قایم شده پشت پرده ی عروسی، همه چیزشان را دید بزند. چشم چرانی هایِ در سایه، باعث شد مهاجرین، لقب «جاسوس» را به ناصر بدهند و بخواهند کمی هم گوشمالی اش بدهند اما بغل دستیِ ریزه میزه ی ناصر که همیشه هوای او را داشت نگذاشت. گفت این رفیقمان بچه آخوند است و «چیز ندیده» است. این ها برایش تازگی دارد.

تفاوت های مهاجران با بچه های دبیرستان ادب کم کم خودش را نشان داد. مبصر کلاس چهارم الف، اولین کسی بود که با تازه واردها قاطی شد و به رنگ آن ها در آمد. بقیه، تا دو سه هفته مَنگ بودند. زبان بسته، می نشستند سرجایشان و هنرنمایی مهاجرین را نگاه می کردند. رهبر مهاجرین پسر خوش قدّ و قواره و فوتبالیستی بود که رقص خوبی داشت. بیشتر هندی می رقصید.

یک نفرشان دایم با کفش های پاشنه خواب، لِخ لِخ جلوی تخته سیاه پرسه می زد و انگار تمام چیزهایی را که در کلاس های مدرسه ی خودشان گُم کرده بود اینجا می جُست. با گچ، چیزهایی می کشید یا می نوشت که ناصر، پیش از آن نشنیده بود. بعضی هایش را هم که شنیده بود هیچ وقت برزبان نیاورده بود. یک نفر دیگرشان دست های لاغرِ بچه های درسخوانِ ادب را به زور می گرفت و مثلا با آن ها خیمه شب بازی می کرد. بیشتر، حرکت های ناجور می کرد. بعد نقش دبیرها را اجرا می کرد و بچه ها از کشف شباهت های ظریفی که در تقلیدها بود کیفور می شدند.

ناصر، گزارشِ تمام آموخته هایش را عصربه عصر برای مادر واگویه می کرد. خیلی طول نکشید که فهمید مادر، او را به حاج آقا، لو نخواهد داد. مادر انگار با شنیدن حرف های پسرش به دوران دختری اش در خانه ی پدری برمی گشت. قبل از اینکه طلبه ی جوان به خواستگاری اش بیاید. ناصر کم کم داشت تعریفِ دیگری از زندگی را باور می کرد. ریزه کاری های خلاقِ مهاجرین را خوب می فهمید. حتی صدای ترک خوردنِ تدریجیِ پوستِ هم کلاسی های قدیمی اش را می شنید.

کار به جایی رسیده بود که نماینده کلاس، فقط در حضور معلم ها، مدیر و ناظم ها، مثل مبصرها رفتار می کرد. بقیه ی وقت ها او هم می رقصید، آواز می خواند و اگر پا می داد با بقیه، نقشه ی به قول خودشان پدرسوختگی می ریخت. ریشه، شاخ و برگِ مهاجرین رو به رشد بود. تعداد انگشت شماری از بچه های کلاس، هنوز قِر نداده بودند یا وارد همسراییِ ترانه ها نمی شدند. آن ها دو ردیفِ جلوی کلاس می نشستند. مهاجرین زِبری های زندگی را هم با خود داشتند. ناصر توانسته بود زیر چشمی، خط چاقو یا خال کوبی هایی را ببیند.

حوالی ساعت هشتِ صبحِ شانزدهمین روز اسفند، ناصر ردیف اول نشسته بود. دو کفِ دست را به هم چسبانده، بین ران هایش نگه داشته بود. هفت هشت نفری از بچه ها دورِ بخاری جمع شده بودند. یک نفرشان، صندلی تمام فلزیِ معلم را گذاشته بود روبروی بخاری، نشسته بود رویش، کفش هایش را در آورده بود و کفِ پاهایش را جلوی بخاری تاب می داد. شیشه های کلاس، بخار گرفته بودند. یخِ انگشت ها که وا می رفت، هنرنمایی هایشان، شیشه ها را پُر می کرد. بیرون، سرما ریزه، چیزی شبیه برف، ریز و گاه به گاه در هوا شناور بود. تا همه ی دبیرها سر همه ی کلاس ها نمی رسیدند آن همه سروصدا فروکش نمی کرد. افسار مدرسه یک ماه بود از دست مدیر و ناظم ها در رفته بود. ناصر بدون کمک گرفتن از دست، با چپ و راست کردنِ صورت و فرو بردن گردن در شانه، شال را تا روی دماغش بالا کشید. تا آمدنِ دبیر، شالش را باز نمی کرد. سال، نفس های آخرش را می کشید.

دبیر زبان دیر کرده بود. دو هفته ای می شد کلاس زبان تشکیل نمی شد. دبیر نمی آمد و بچه ها دوساعت «شُو» داشتند. اما نماینده از دفتر خبر آورده بود؛ دبیر زبان امروز حتما می آید. صدای همه ی کلاس ها خوابیده بود. فقط کلاس ناصر، چهارم الف، موتورش هنوز کار می کرد. یکی از مهاجرین که عشق می کرد مثل موتوری ها گاز بدهد و مثلا با ویراژ، وارد کلاس شود، از همان دمِ در، با لحنی شبیه آژیرِ آتش نشانی داد زد: «اومد اومد اومد!» 

بچه ها ساکت نشستند سر جاهایشان. موتوری یک سکوت موزماری کرد و دست های کاسه شده اش را گرفت جلوی آلتش و یک صوت جنسی صادر کرد؛ انگار که انزالش به پایان رسیده است. همه تازه فهمیدند چه چیزی آمد آمد! فحش کِشَش کردند. دوباره هفت هشت نفری ریختند دورِ بخاری تا گرم بشوند. چیزی هم بیاندازند توی بخاری و بوی گندش را در بیاورند. ناصر احساس بازنده ها را داشت. هنوز امتحان نکرده بود که آیا می تواند مثل این بچه های سرزنده برقصد؟! هنوز جایی خلوت پیدا نکرده بود و صدایش را توی سرش نکشیده بود تا ببیند می تواند لحنِ خَش دارِ دبیر مثلثات را تقلید کند. هر کدام از شیرین کاری های مهاجرین، برای ناصر کشف گامی بود که او از زندگی عقب افتاده بود.

نزدیک ساعت هشت و نیم، مهاجر ولگرد ته مانده ی تکه گچ های پای تخته سیاه را انداخت توی کلاه بافتنی که نقش تخته پاک کنِ کلاس را داشت. گچ ها را بُرد توی میزش ته کلاس انبار کرد. بیشتر، این کار را می کرد تا زنگ تفریح برای کشیدنِ دلبَرهای سکسی دامن کوتاه، روی تخته سیاه گچ داشته باشد و از طرفی وسط درس به بهانه ی گچ آوردن برای کلاس، چند دقیقه ای جیم بشود. ناصر شیفته ی این طرح و برنامه ریزی های مهاجرین شده بود. انگار میانِ میدانِ تنیس، مدام سرش را پرتاب می کرد دنبال توپ! صحنه های کوتاه، سریع و پُر شمارِ جولان های این پسرهای مریخی را از دست نمی داد. دیگر از بروزِ واکنش هایش هم جلوگیری نمی کرد. گاهی حتی از خنده ریسه می رفت.

مهاجر تقلیدچی با دست های باز کرده اش چند نفر را کنار زد و وسط کلاس برای خودش میدان درست کرد. راه رفتنِ دبیرِ زبان را با رقص باباکرم ترکیب کرد. ناصر قهقهه زد. تقلیدچی خودش را به میزِ ناصر رساند و گفت: «حرومت بشه، خداوکیلی عین خود جنس نبود؟! حالا بشین هی فرمول بنویس!»

خون زیر پوست صورت ناصر نشست. دست ها را که برای گرم ماندن فرو برده بود بین ران هایش بیرون کشید و همینطور که بلند می شد، ستونِ شال را از دور صورت پایین داد. ناصر برای اولین بار بعد از دوازده سال محصل بودن، قبل از آمدن معلم، جایش را ترک کرد. بغل دستی را پس زد، پا به پا، به پهلو، از پشت میز، بیرون آمد.

کلاس شلوغ بود و هنوز کسی متوجه پوست انداختنِ ناصر نشده بود غیر از همان بغل دستی که همیشه ی خدا به او چسبیده بود. ناصر خودش را به جمعِ دور بخاری رساند. لیدر مهاجرین از روی صندلی فلزی معلم بلند شد. ناصر خم شد و با یک دست صندلی را بلند کرد، چرخاند و از کفیِ نشیمن، روی سطح بالای بخاری گذاشت. کلاس ساکت شد. صندلی را دوبار رنگ کرده بودند. رنگ کوره ای اش آبی بود و رنگِ ناشیانه ی بعدی را سبز زده بودند. جاهایی هم که هردو رنگ ریخته بود زنگ زدگی داشت. صندلی یک دست فلزی بود، سبک و ورقه ای.

لیدر رفت دم در کشیک بدهد. مبصر نبود، رفته بود دفتر. غیر از لیدر و ناصر همه رفتند سرجاهایشان نشستند. تلق تولوقِ اسکلت و زهوار صندلی که داشت داغ می شد شنیده می شد. بغل دستی ناصر دفتر دستکش را زد زیر بغل و رفت طرف در کلاس. گیر کرد به لیدر، همان طور که سعی می کرد از لای دست و پای درازِ او بیرون برود گفت: «خاک تو سرتون! بیچاره تون می ....!» لیدر یقه اش را از پشتِ سر گرفت و از کلاس انداختش بیرون.

تقلیدچی شروع کرد به خواندن. بر خلافِ همیشه، تصنیف یا ترانه نخواند. آواز خواند. بلند نخواند، آرام خواند. ساکت که شد، لیدر دوید نشست. صدای تِپ تپِ پا، از راه پله های آخرِ راهرو آمد. ناصر دست زد به صندلی. نمی شُد دست زد. شالش را از روی شانه کشید و با آن صندلی را از روی بخاری برداشت. چرخاند، بُرد و گذاشت پشت میز دبیر. مبصر پرید توی کلاس. ناصر برگشته بود سرجایش.

برپا

دبیر زبان پیر بود. سبابه ی دست راستش باند پیچی بود. لبخند داشت، از آن ها که انگار پایان نداشت. از دم در کلاس تا پشت میزش پنج قدمی می شد. روی گام دوم سلام کرد.

برجا!

ناصر در میزِ وسط، ردیف اول، برجا نشست. ساعت از هشت و نیم رد کرده بود. دبیر زبان اول دفتر کلاسی و خودکارش را گذاشت روی میز. بعد نشست. بیست و هشت جفت چشم به پیرمرد خیره بود. چشم هایش خیلی زود خیس شد. لبخندش گُم شد. خواست بلند شود. انگشت هایش را گذاشت به صندلی. پنجه هایش را زود پس کشید. پاهایش جان نداشت. میز را گرفت. بلند شد. لب‎هایش بلاتکلیف بود. چرخید. رفت دم پنجره. دو دستش را انداخت روی طاقچه ی کم ارتفاع کلاس. پشتش به بچه ها بود. شانه هایش می لرزید. اگر صدای گریه اش شنیده نمی شد لابد ناصر بلند نمی شد. ساق پای ناصر کوفته شد به میله ای که بین میزونیمکت جوش داده بودند. در را باز کرد و از کلاس چهارم الف بیرون رفت. ناصر، هرگز به کلاس چهارم الفِ دبیرستان ادب، بر نگشت.