یاس چمپا

عترت گودرزی

 

نمی دانم شما دوستان عزیزم چقدر با این یاس خوشبوی ایرانی خاطره انگیز آشنا هستید و اگر هستید باز نمی دانم چقدر از آن خاطره دارید.

مطمئن هستم اکثر شما در کودکی خاطره های بسیار از گردن بندهایی که از این یاس درست می شد و به گردنتان می انداختند، دارید. یاد دارم وقتی صحبت از آن می شد دوستی آهی می کشید و می گفت:  «مادرم همیشه نعلبکی پر از این یاس را سر میز صبحانه می گذاشت.»

غیر از اینها خاطره دیگری از این یاس دارم که هنوز به عنوان یک عشق «گذشته عشق» به خاطرات نوجوانی از آن استفاده می کنم.

در شهر ما بروجرد یاس چمپا به صورت یک گل مقدس بود. یعنی طوری از گلدان های یاس، بخصوص در زمستان، محافظت می شد که انگار کودکی شیرخوار.

گلخانه بسیار کوچکی در حیاط خانه درست کرده بودند فقط به اندازه ای که چند گلدان یاس را در خود جای دهد.

یاد دارم هر روز پدرم پیش از رفتن از خانه سفارش می کرد که امروز هوا خیلی سرد است، مواظب یاس ها باشید.

در خانه ما رسم بود که در تابستان بادام های پوست کنده را در جارهای بزرگ می ریختند و هر روز یاس هاس چمپای خوشبو را می چیدند و روی بادام ها می ریختند تا معطر شود و برای باقلوای عید حاضر باشد.

باقلوای بادامی ما عطر و بوی مخصوص خودش را داشت و من هنوز بعد از گذشت این همه سال سنت را فراموش نکرده ام و همان باقلوا را با عطر یاس چمپا هر سال عید درست می کنم.

سال ها گذشت و انقلاب شد. ما شش ماه پس از انقلاب ناخودآگاه بدون اینکه بدانیم چه سرنوشتی در انتظارمان هست به برکلی در شمال کالیفرنیا پرتاب شدیم. دلیلش ماموریت دانشگاهی شوهرم بود که برای سبادیکال باید به برکلی می آمد و زیر نظر پروفسور لینچاوسکی در دانشگاه برکلی سخنرانی می کرد. بعد انقلاب شد و در برکلی ماندگار شدیم.

چند سال بعد در لس آنجلس به منزل دوستی برای شام دعوت شدیم. این دوست عزیز اسکندر ارجاد، یکی از خوشنام ترین کلیمیان لس آنجلس بود. اتفاقاً در آن شب خانم اباصلتی و آقای میرهاشم هم حضور داشتند.

من به محض اینکه وارد باغ زیبای آقای ارجاد شدم یک لحظه ایستادم و چشم هایم را بستم.

آقای ارجاد متعجبانه پرسید، «خانم اتفاقی افتاده؟»

گفتم، «نه آقای ارجاد، بوی آشنای یاس چمپا از خود بی خودم کرد.»

با لبخند شیرینی دستم را کشید و به طرف دیگر باغ برد. از دیدن گلدان های بزرگ یاس چمپا متعجبانه پرسیدم: «آقای ارجاد، اینها واقعاً یاس چمپای ایرانی است؟»

گفت:‌ «بله خانم، من تمام زندگیم را توی طیاره گذاشتم. خیلی چیزها را جا گذاشتم ولی از آوردن چهار گلدان یاس چمپا نتوانستم خودداری کنم.»

آن شب گذشت. یک هفته بعد آقای ارجاد یک گلدان یاس چمپا برایم فرستاد. مثل جانم از آن نگهداری کردم. هر سال تعداد زیاد از شاخه های آن را خواباندم و به دوستانم دادم. هنوز هر روز صبح  گل های یاس چمپا سر صبحانه مهمان ماست وهر سال عید هنوز همان باقلوای سنتی را که بادام هایش را در یاس خوابانده ام درست می کنم و با خاطره های شیرین گذشته به دوستان تعارف می کنم.

یاس ایرانی را آقای ارجاد به آمریکا آورد. قبل از او کسی این یاس را نمی شناخت. خاطره اش همیشه برایم زنده و شیرین است. روحش شاد.