دادگاه نورنبرگ خانوادگی

عترت گودرزی

 

دوست نادیده ای دارم که مدتهاست از طریق فیس بوک همدیگر را می شناسیم و تلفنی باهم صحبت می کنیم. مدتهاست که اصرار دارد یکی از درد دل هایش را برای همه بازگو کنم. من در حقیقت نمی خواستم این صحبت های خصوصی را عمومی کنم، ولی او اصرار کرد که باید همه بشنوند یعنی دردهایی که در دل خودشان است و بازگو نمی کنند، از زبان او توسط من بشنوند.

پروین که نام مستعار اوست. از ایران و از تهران برایم می گوید. از چهل سال پیش که به آمریکا آمده بودند قصه شروع می شود:

وقتی به آمریکا آمدیم زندگی متوسط خوبی داشتیم و اصلا در مضیقه نبودیم. پسرانم سیزده و ده ساله بودند و دخترم هفت سال داشت. پدر سخت کار می کرد که بچه ها در غربت کم و کسری نداشته باشند. خود منهم در کنار کارهای منزل و رسیدگی به بچه ها، شبها خیاطی می کردم و چون خیاط ماهری بودم درآمد بسیار خوبی داشتم. در نتیجه به بچه ها خوب می رسیدم.

دختر کوچکم را مثل یک فرشته نگه می داشتم. بهترین مدرسه فرستادیمش. وقتی به دانشگاه رفت پارت تایم کار می کرد که بتواند پول دانشگاهش را خودش بدهد. دیده بود و یاد گرفته بود که بچه ها به دانشگاه که می روند باید خودشان هم کمک کنند. به او افتخار می کردیم و می گفتم عزیزم تو بار سنگینی را از دوشمان برداشته ای.

از پروین پرسیدم پس پسرها چطوری به دانشگاه رفتند، کار می کردند؟

پروین گفت بله، کار می کردند و پدر نیز کمکشان می کرد. سالها گذشت و بچه ها از آب و گل درآمدند. هر سه با موفقیت تحصیالتشان را تمام کردند و در رشته ای که درس خوانده بودند، خیلی موفق و خوشحال، مشغول کار شدند.

تا اینکه یک روز که همگی دور هم جمع بودیم بعد از شام وقتی چای و دسر را می آوردم دخترم گفت: «راستی مامان من هیچوقت فرصت نکرده ام مطلبی را از تو بپرسم.»

با خنده گفتم: «بگو عزیزم، چی می خواهی بپرسی؟»

قیافه ای جدی به خود گرفت و گفت: «سر کار با دوستانم صحبت هایی داشتیم. حرفهایی زدند که چشم مرا باز کردند و فهمیدم چقدر به من ظلم شده.»

از دخترم پرسیدم: «مگر چی می گفتند؟!»

دخترم پشت چشمی نازک کرد و گفت: «می گفتند اگر تو مجبور نبودی در زمان تحصیل در دانشگاه کار کنی الان موفق تر بودی و رشته ای را که دوست داشتی خوانده بودی. می دونی مامان من اگر کار نمی کردم بجای این رشته می رفتم داروسازی می خواندم می دونی الان چه وضعی داشتم؟»

با ناراحتی گفتم: «مگر حالا چی کم داری؟!»

دخترم جواب داد: «بچه هم که بودم همین را می گفتی. تو به من کمتر می رسیدی. همه فکرت برادرهایم بودند.»

گفتم: «تو اشتباه می کنی.»

پسربزرگم وسط حرفمان دوید و گفت: «خوب البته در مورد منهم اگر گذاشته بودید به دانشگاه کرنل یا جان هاپکینز می رفتم حالا خیلی وضعم فرق می کرد.»

پدر وسط حرف او پرید و گفت: «عزیزم آن موقع شهریه این دو دانشگاه در قدرت مالی ما نبود.»

پسر کوچکم طاقت نیاورد و گفت: «شماها اگر گذاشته بودید من موسیقی را دنبال کنم حالا بهترین رهبر ارکستر دنیا بودم. اینجا هرکس به فکر خودش است بچه ها که آدم نیستند.»

پروین ادامه داد و گفت باورتان نمی شود، خون به صورتم دویده بود. این همه تلاش کرده بودم. من و شوهرم تمام عمر کار کرده بودیم که زندگی آبرومند و مرفهی برای این سه بچه فراهم کنیم و موفق هم شده بودیم به طوری که همه به وضع ما غبطه می خوردند و هنوز هم می خورند و حالا بچه ها که موفق هم هستند و از آب و گل درآمده اند دارند ما را محاکمه می کنند.

دخترم که آتش را روشن کرده بود رو به برادرهایش کرد و گفت: «شماها که غصه ای نداشتید، همه چیز در اختیارتان بود. تازه پسر بودید و باید کار می کردید. من چرا برای پول دانشگاهم باید کار می کردم؟»

پروین هنوز خیلی درددل داشت و من فکر می کردم که چرا بچه ها باید پدر و مادرها را محاکمه کنند. خیلی وقت ها در خیلی از مجالسی که پدر و مادرها با فرزندانشان و نوه هایشان حضور داشته اند دختر یا پسر که ماشاءالله سنی هم ازشان گذشته، با وقاحت پدر و مادر را محاکمه می کنند و اهمیتی هم نمی دهند که آنها را تا چه حد ناراحت و غمگین می کنند و با صدای بلند بطوری که همه بشوند خطاب به آنها می گویند: «اگر در بچگی مرا وادار می کردید ورزش کنم حالا چاق نمی شدم.»، «اگر موقعی که استخر می رفتم کرم ضدآفتاب برایم مصرف می کردید صورتم لک نمی شد.»، «اگر بجای مدرسه آمریکائی مرا به مدرسه فرانسوی فرستاده بودید الان وضعم طور دیگری بود»، «اگر مجبورم نمی کردید به دانشگاه بروم و کار آزاد را یاد می گرفتم الان پول بیشتری در می آوردم. فقط می خواستید جلوی مردم پز بدهید که پسرم دکتر یا مهندس شده.»

این دادگاه های نورنبرگ خانوادگی و اکثر خانواده ها و حتی در خیلی از مهمانی های خصوصی تشکیل می شود، پدر و مادر که جرمشان فقط عشق و محبت و گذشت بوده است، محکوم می شوند و خود را در زندان گناهان نکرده محبوس می کنند.