یه نفس عمیق بکشیم

ایلکای

امروزها که دوباره با افزایش فشارهای اقتصادی و اجتماعی که همه ی آن بر سر مردم آوار میشود و دوباره حرف از حجم خشم و غمی هست که باید بگونه ای از درون این مردم بیگناه تخلیه شود، و هر کس به نوعی تئوریسینی شده و راه و تزی برای خروج ازین بن بست بی پایان ارائه میدهد، این مورد که اگر اتفاقی قرار باشد بیفتد از منظری باید موشکافی و بازشکافی شود، اگر حرف از انقلاب دیگری زده میشود، قبل از هر گفتمان و مانیفستی، باید از نوع آن انقلاب سخن گفت

** بوکسورها می گویند هر کسی قبل از ضربه بهتر نفس بکشد، ضربه ی دقیق تری می زند. **

انقلاب بی تئوریسین و لیدر قابل تصور و حتّا هدایت است، امّا انقلاب بی تئوری؟ در چنین وضعیتی، در واقع یک پلّه ی ماجرا فراموش شده؛ پله ی تفاوت براندازی [شورش] و انقلابی گری.

برای هضم این پله باید روبه خودمان بپرسیم «بعد از سرنگون کردن، روی آوار که بایستیم، باید تازه فکر کنیم حالا چی؟» خیر، قبل از شنیدن هُرّه ی فروریختن، باید برای جلوگیری از اصراف نیروی جمعی قصد مشخصی تعریف کرد و بنابرهمان، هدفمند کار کرد. در غیر این صورت، جمعیت زیر آوار فروریخته ی خودش خواهد ماند. هزینه ی این آواربرداری - چنان که افتد و دانی - باز تماماً برعهده ی خود جمعیت زیر آوار خواهد بود.

حالا بنا را بر این بگیریم که به دعوت هر نهاد یا هرکسی - از شبح چامسکی تا حسینی ری استارت و آمدنیوز و صدای کشورهای مختلف - توی خیابان ها تجمّع کرده ایم.

بعد دقیقاً چه کار باید بکنیم؟ وقتی تجربه ی موفق یا تسلطی به روند بازخواست های جمعی از نهاد حاکم نداریم.

تا کی توی خیابان صبر کنیم؟ دقیق تر این که، بی خواستی منسجم، تا تحصیل چه چیزی آنجا دوام بیاوریم؟

این ها بدیهی اند؛ از روز روشن تر.

امّا حتّا اگر از این سوال کهیر می زنید، بیایید بار دیگر، با مدد این سوال به توهم های هذیانی مان چیره شویم: برای تن ندادن به برهوت حاصل از براندازی، آیا واقعاً «آلترناتیوی» داریم؟

مسیری برای رسیدن به اتوپیای «فردای براندازی» ترسیم شده؟ راهکاری عملی برای دستیابی به اسطوره های «جمهوریت» یا «عدالت اجتماعی» ارائه شده؟

این وضعیت وخیم و ورشکستگی انسانی، از نطفهٔ «وعده» های «بی مسیر» و «بی واسطه» زاییده شده است. برای بار چندم باید از «وعده» حامله شویم؟

ملغمه ای از استبداد مذهبی، اقتصاد رانتی، سرمایه داری تنیده در ارگان های حاکم، انزوای بین المللی وضعیت نادری را پدید آورده اند. وضعیت، حالا، تفسیرناپذیرتر، پر گره تر  از دادن وعده های خلق الساعهٔ بهبودی است.

می گویند «فردای براندازی گل و بلبل خواهد شد!» «جمهوریت دوای جراحت های پدرسالارانه ی تاریخی ملت است.»

حالا، کم ترین رسالت مردم، پرسیدن «مسیر»هاست. پرسیدن از «چطور»ها.

ما پیش از دست زدن به هر عملی، حالا بهتر است به دعوت های هیجانی پشت کنیم، نفس عمیق بکشیم و به جای برون ریزی پرخاشگرانهٔ خشم، دنبال «مسیر» بگردیم.

وقتی که «خشم» تنها سلاح و سرمایهٔ باقی مانده توی دست ماست و تنها عامل انگیزشی ما برای حرکت های جمعی، چرا این جور دست و دلبازانه با دعوت هر بنجل بوقچی ای هدرش می دهیم؟

تنها راه گذار ما از این رکود، از مجرایی می گذرد که دیوارهاش از خشم اند و ستون هاش از آگاهی تاریخی؛ بی آگاهی از مختصات تاریخی مان، باز فرو می ریزیم، مثل تمام تجربه های قبلی. ما چندبار دیگر باید فرو بریزیم، چندبار هدر برویم تا دست از سر نگاه ساده لوحانه به انقلاب های سیاسی برداریم و به صرافت معماری «خودآگاهی»ای جمعی بیفتیم؟