Taking Refuge In a Watermill


With the first roar of a spring shower
I took refuge in a watermill
Which was far from villages
And turned with two waterwheels.
I jumped over an angry brook,
Walked through a dark hall
And opened a stone gate slowly.
A miller looked me up and down
Behind his white eyelashes and eyebrows.
I nodded and without waiting for his response
Bent and wrote with the tip of my finger
On the flower-covered ground:
“Have you seen my Yazdegerd?”*

The golden seeds of wheat
Were pouring from a half-opened sack
Onto a running topstone
And a white dust rose
From a motionless bedstone.
I asked myself:
Is this lonely man the same person
Who throughout history
Has beheaded refugees like me
Behind bloody sacks?

A white dust slowly
Covered my handwriting on the ground.
The miller wanted to open another sack
But I got up
Opened the stone gate
And jumped over the angry brook.
Then I saw a colorful, spotted snake
Who popped his head out of the water
Looking at me with his weak eyes.
I took him out of the water with one hand
And caressed him with the other hand.
He gently coiled around my forearm
And I began to walk
By a fragrant wheat farm.
The rain had already stopped.

Majid Naficy
April 23, 2015

* Yazdegerd III was the last king of House of Sasan who fled from Muslim conquerors of Iran to the region of Merv in central Asia and took refuge in a watermill where he was murdered by its miller in 651 AD.

پناه‌بردن به آسیاب

با نخستین غرشِ رگبار بهاری
به آسیابی پناه بردم
که دور از آبادی
بر دو چرخ آبی می‌گشت.
از جویبار خشمگین پریدم
دالان تاریک را پیمودم
و دروازه‌ی سنگی را به آرامی گشودم.
از پشتِ مژه‌ها و ابروهای سپیدش
مرا برانداز کرد.
سری تکان دادم
و بی آنکه منتظرِ پاسخش شوم
خم شدم و با سر انگشت
بر زمینِ آردالود نوشتم:
"آیا یزدگردِ مرا دیده‌ای؟"

دانه‌هایِ زرینِ گندم
از دهانِ نیمه‌بازِ جوال
بر سنگِ گردانِ روئین فرومی‌ریخت
و از سنگِ ایستای زیرین
گردی سپید بهوا می‌خاست.
از خود پرسیدم:
آیا این مردِ تنها همان کسی نیست
که در سراسر تاریخ
پناه‌جویانی چون مرا
پشتِ جوالهای خونین
سر بریده است؟

گردی سپید آرام آرام
دستنوشته‌ی مرا بر زمین می‌پوشاند.
آسیابان می‌خواست جوال دیگری را
برگشاید که برخاستم
درِ سنگی را باز کردم
و از جویبار خشمگین پریدم.
آنگاه ماری خوش‌خط‌و‌خال را دیدم
که سر از آب بیرون کرده
با چشمهای کم‌سویَش
به من نگاه می‌کرد.
او را با دستی از آب برگرفتم
و با دست دیگر نوازش کردم.
به آرامی بدورِ دستم چنبره زد
و من از کنار گندمزار خوشبو
به راه افتادم.
باران دیگر ایستاده بود.


مجید نفیسی
۲۳ آوریل ۲۰۱۵