That Hitler Moustache


When did you wear that little mustache
And why did you shave it off?
I look at your laughing eyes in the picture
And ask myself in shame:
Did my father know that
Hitler had genocide camps?

Back then you were a medical draftee.
At night, with your friends in Isfahan,
You sat around a magic box
Hooraying the progress of the German army
In revenge against Russia and Britain:
"The enemy of your enemy is your friend"

Today, that era looks bygone:
For years you shaved above your upper lip,
That picture fades in the corner of the album
And our family
Has read the Diary of Anne Frank.

One summer, when I was eight
We went to Mohammadieh for two weeks
And, when drinking tea in the evenning
My elder sister Nafiseh
Read Anne Frank aloud to us.
There, I bought my first diary
And soon found out that in Anne’s words
Papers are more patient than people.

And you probably ask me in response:
When did you shave your big mustache?”

Majid Naficy
May 27, 1998

آن سبیلِ هیتلری


کی آن سبیلَک را گذاشتی
و چرا آن را برداشتی؟
به چشمانِ خندانت در عکس می‌نگرم
و شرمگینانه از خود می‌پرسم:
آیا پدر می‌دانست که هیتلر
اردوگاههای نسل‌کُشی داشته؟

آن زمان, پزشکِ وظیفه بودی
شبها با دوستانت در اصفهان
گردِ جعبه‌ی جادو می‌نشستید
و به کینِ روس و انگلیس
برای پیشرویهای ارتش آلمان
هورا می‌کِشیدید:
"دشمنِ دشمنِتو, دوست تو است."

امروز آن دوره, دور می‌نماید:
تو سالهاست که پشتِ لبت را تراشیده‌ای
آن عکس در گوشه‌ی آلبوم خاک می‌خورَد
و خانواده‌ی ما
خاطراتِ آن فرانک را خوانده است.

وقتی هشت ساله بودم یک تابستان
دو هفته‌ای به باغِ محمدیه رفتیم
و عصرها هنگامِ صرفِ چای
خواهر بزرگم نفیسه
آن فرانک را برای ما می‌خواند.
آنجا اولین دفترِ خاطراتم را خریدم
و زود دریافتم که بقولِ آن
کاغذها از آدمها, صبورترند.

و لابد در پاسخ, از من می‌پرسی:
کی آن سبیلِ پُرپِشت را تراشیدی؟"

مجید نفیسی
بیست‌و‌هفتم مه هزار‌و‌نهصد‌و‌نود‌و‌هشت